تبليغاتX
زیبا زیباست

زیبا زیباست

به نام آنکه زیبایی را دوست دارد

خداي من، بر سجاده اي نشسته ام كه در هر گوشه آن، از بهاران رفته، يادگارهايي به جاي مانده و اينك در انتظار يادگاري ديگر از نوبهاري ديگرند.

خداي من، هر بهار را سبزتر از ديگري بر من مي گشودي و من تا انتهاي سپيدي آخرين فصلش، شادمانه مي رفتم و آن را به نو رسيده اي ديگر مي سپردم.

اي عزيزترين، در گوشه اي از سجاده من ، نشاني از بهاري نه چندان دور مي بينم، سفر، تو مرا به سفر يگانه فرا خواندي، سفري به درون، به خويشتنم و در بهاري ديگر در سحري عاشقانه بيدارم كردي تا انديشه هاي شبانه ام را به آن بسپارم و رهايشان سازم. در بهاري نزديك تر، اي نازنين، در سايه خيالي از نور و معرفت رهايم ساختي تا بدانم بي شناخت تو، بهاران، فصل تنهايي هاست.

 خداي من و باز در بهاري پيش تر، سودايي عارفانه در سرم انداختي كه درد، كوه، است و غربت و تنهايي، كويري بي انتهاست. اگر تو نباشي . با تو و فقط با تو، آن همه هيچ اند و هيچ اند و هيچ.

در گوشه اي ديگر از سجاده ام، اي مهربان ترين، سلامي سپيد به يادگار مانده است در بهار پيشين، مرا به سلامي ميهمان كردي، گرم و دلنشين تا با هر آنچه بوي زندگي، عشق معرفت مي دهد،‌آشتي كنم.

اينك، اي خداي من، اي هميشه خداي من، بر سجاده معطر نشسته ام و به تمامي نشانه هاي ديدارهاي بهاري ام با تو مي نگرم: با، سفري، آغاز كردم كه آغازش تو بودي، به سحري عاشقانه رسيدم كه بامدادش تو بودي، در سايه خيال تو به سوداي عارفانه اي رسيدم كه تنها بهانه اش تو بودي، به سلامي دوباره جانم دادي كه صحتش تو بودي و اينك در انتظار بهاري نو هستم و يادگاري ديگر از تو، تا مرا به تقديري برساند كه قادرش تو باشي، به حالي بگرداني كه محولش تو باشي.

 

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ÓÇÚÊ6:13ÊæÓØ الهام | |