|
همچو آب یا چنان سایه مرغان مهاجر به شتاب همره ثانیه ها می گذریم چشمهامان خاموش گامهامان مخدوش همه عمر پر از حادثه چون واحد نیل که به جز موسی از این ورطه به سلامت گذرد ما چه غفلت زده در خود قفسی ساخته ایم هیچ کس نیست که فریاد زند !!!! کوه در پیله تنهایی خود می میرد حرکت باید کرد نه چنان حرکت آب نه چنان سایه مرغان مهاجر به شتاب بلکه با سیر زمان باید رفت ما در این واحه همه همسفریم همرهانیم و ز هم بی خبریم از چه بین من و تو فاصله هاست هیچ کس نیست ؟؟؟ که فریاد زند آه ای آدمها فاصله تلخترین فاجعه هاست.
نفسا جان بده و عاشق و دلباخته شو
که جهان مهمل او رهروی هر دل باشد سلامم نمی آید . دلم غمگین است و با دلی اندوهگین حضوری بی احساس یافته ام. دیده هایم را به امانت به تو می سپارم تا شاید لحظه ای دیده ای برایم نباشد تا حالم را اندیشه کند و اشک بریزد . ایستاده ام اما بر روی زمینی که دیگر لحظه ای برایم سکوت نمی کند تا آزاد بیاندیشم . لبخند می زنم، اما!! لبخندی که سرشار از گریه های شبانه و مداوم است . نمی دانم چرا مدتی است آسمان خدا، کوه خدا و دریای خدا نیز با من سر گران دارد . یادم نمی رود که چگونه به غفلت تنها پرنده قفسی جامانده در دلم را به یاس و نا امیدی خواندم و از آن به به درد آشنای پسین و واپسین سخنی گفتم و یادم نمی رود که چگونه به غفلت تنها قایق دلم را بی بادبان راهی اقیانوسی کردم که جزیره ناشناخته آن را هیچگاه میل به شناختنم نبود و یادم نمی رود که چگونه هرزگاهی تشنه به لب رودخانه ای می رفتم که در عمق وجودم جاری بود ولی ریزش کو ها و سنگ ریزه ها به رودخانه دلم چنان راه آن را مسدود کرده بود که می اندیشم دستم به آن باریکه آب هم نمی رسد . و به این می اندیشم که رهایی چیست و آزادی کدام است که هیچ گاه نتوانستم از آن به فراخور اندیشه و در قلب کوچکم جاده ای برای آن هموار کنم. می خندم خنده ای از سر جامانده سفیدی قلبم که چگونه مانده است و دگر به خوابی نمی رود . عشق را دوست دارم سفیدی را دوست دارم و به نور عشق می ورزم . ولی مانده ام که کدامین دریچه دل به سرزمین زیبایی های امید باز می شود . دریچه ای که اکنون در قلبم خاک گرفته و تار های تنیده عنکبوتی بر آن همچون قفل محکمی است که دیگر باز نمی شود . دیر زمانی است که می خواهم فریاد بزنم و بگویم ای رهانیده و ای سراینده و ای " خدا کجایی؟" من تو را در میان امواج بی موجان می بینم . من تو را همچون فراری دل تار نشناخته ام . کنون تو زیباترینی و من هم تنهاترین تنهای دنیا و اینک تویی تنها ضابطه هستی ام. در هیاهوی خیال و در سایه چنار و در حصار وهم و در تولد تردید بار ها و بار ها خواندمت و زمزمه ات کردم و به فردا سپردمت. بارها با من بودی که روانم را ذهنم را و وجودم را با روانت با ذهنت با و با وجودت تسخیر کردی لبریزم کردی و به خودم واداشتی . به من گفتی حس کن و رها کن و برگیر. نمی دانم در پی برانگیختنم به دنبال چه می گشتی ؟ ولی هرگاه از پس ظلمات گیسوانت به تارک پیشانیت می نگرم حیات و جذبه را در غوغای چشمانت می بینم چشمانی که به آتشم می کشند. هر گاه که در اوج احساست به من می نگری در چشمانت موجی زیبا تلاطم می گیرد. هنوز در تلاطم این موج و در پی احساس عجیب مبهوتم که ناگاه با اشک از چشمانت به زمین می اندازیم . ولی باز از فرش به عرش فرستادیم و این تولد هزار باره ام را دیگر بار نصیبم کردی و هرگز فراموش نمی کنم که آن تولد دگر باره ام را که سرانجامش مرا واداشت تا سلام کنم هر چند دریچه قلبم به آخر سفر نا امیدی به امیدی بسته می شود. و هنوز سعی دارم کلامم را به تو ای رهگذر و به تو ای آشنا بفهمانم. و اینک شما نیز که در هر کجا هستید و در هر وادی که سیر می کنید همیشه دستی هست که شما را به سوی خود بکشاند دستی که از دست مادر مهربانتر و ازگل لطیف تر و از عشق وجودتان گرمتر است . بیایید به این دست واصل شویم. التماس دعا
به نام او که بارها و بارها زیبایی را معنا کرد تا ببینیم و بفهمیم و خوب بدانیم که کیستیم. من گمشده ای دارم گمشده ای که شاید برای خیلی ها گمشده باشد پس به حرف دلم گوش دهید تا شاید گمشده خود را بیابید. گمشده من کسی جز این نیست که مرا با خود تا دشتی گسترده و تا میعاد گاه گلهای صحرایی برد و برایم آواز چوپانانی را خواند. او مرا مهمان کرد بر گسترده ای از سبزه و نگاهم را از دشت شب تا مرز بی مرزی نور کوچاند و برای من از مستی نوشان می گفت. او در سحرگاه وقتی خواب از چشمانم ربوده می شود و در فکر رسیدن به خودم هستم به سراغم می آید. او در سحرگاه وقتی با چشمان ترم به آسمان می نگرم نگاهم می کند و یک بوته یاس را به دستم می دهد و زیبایی یک دشت شقایق را به رسم امانت به دلم می سپارد. من در میکده خلوت دل صدایش را میشنوم و حس میکنم و دلم می خواهد با او از دیوار فاصله بگیرم و از پنجره آوایش را پاسخ گویم و در دورترین نقطه به دیدارش بشتابم در اقلیمی دیگر با مردمی از ایل و تبار دیگر. من دلم میخواهد با او در خانه پوشالی خویش توی گلدون سفالی گل بگذارم و با او باشم و تور ماهیگیران را بردارم و سر در پی ماهیهایی بگذارم . همرا او از چشمه آب بنوشم و آب باشم تا به گیاهان جان بدهم . من دلم میخواهد از گندمها نان بپزم و با یاد او سادگی را با هر ساده دلی تجربه گر باشم و انسانی باشم پاک از رنگی که کدورت از قلبم می پاشد. من دلم می خواهد دستان تو چون بوته نیلوفرها بذر نوازش را در دستانم سبز کند و در شب تنهایی مرا با خود ببری تا اقلیم همراهی رجعت من و خودت. رجعتی که بی درد است. من دلم میخواهد وقتی در پی خواهش یک تن و یک روح سرگردانم کوچه احساس و منزل سادگی را به من نشان دهی. من دلم میخواهد............ دوستان : من در ازدحام توده های خاکستری به دنبال گمشده ام گشتم و پیدایش کردم و به آوایش پاسخ دادم اما از فاصله ای نامحدود . گمشده من کسی جز معبودم نبود. کسی جز خالق آسمان و زمین و دریا و طبیعت نبود. پس شما عزیزان و دوستانم در این ماه خدا و ماه حلول قرآن به آوایش پاسخ دهید اگر دوست دارید دوست داشتن را و با دوست داشتن زندگی کردن را دستان لطیفتان را در دستان مهربانش بگذارید و با تلاوت کلامش در گوشش زمزمه کنید که دوستش دارید و بیادش هستید و در آخر باید بگویم که از نیلوفر مرداب می توان آموخت که زیبا شدن در هر شرایطی ممکن است.
|
About![]()
من و سالهایی که یکدیگر را نمی شناختیم Archivesآذر 1388تیر 1388 اردیبهشت 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 Links
اميد نامه |