تبليغاتX
زیبا زیباست

زیبا زیباست

به نام آنکه زیبایی را دوست دارد

مهربان سرانجام برای هر کسی زمانی فرا می رسد که موعود جستجویش است.

حقیقیت آن است که رسیدن  یک نقطه  یک لحظه و یک اتفاق نیست.شروع تلاش برای رسیدن همان آغاز رسیدن است .اولین گام  آری اولین گام اولین تکه از رسیدن است که به دست می آید.

به گمانم از هاله حضور تو بود که سرانجام زمان موعود جستجویم فرا رسید. من رسیدن را آغاز کردم و حاضر هستم برای پیدا کردن خاک شایسته دانه ام تمامی دنیا را هدف گام هایم و جستجوهایم قرار دهم.

آری آری

یادم هست که ابتدا به عادت انسانی خویش .خود را به ورطه اندیشه و احساس دیگران بیانداختم.

آن گاه سپس وجود را آغاز کردم آن گاه فهمیدم که به اندازه همه آدمها دنیا و خاک و دانه وجود دارد.

دنیای من   فقط دنیای من بود و خاکی که من به دنبالش بودم در دنیای دیگران یافت نمی شد حتی تو که دنیایت به دنیای من شبیه بود سوالم را ناگفته با سکوت پاسخ دادی و به تنهاییم اشاره کردی و به این که پاسخ در خود من است.

آیا مشکل واقعی مان از آنجا آغاز می شود که در می یابیم برای رسیدن به گم شده مان ابتدا باید خودمان را طی کنیم خویشتن خویش مان را جستجو کنیم و رنج عظیم ما همین است که گذر از خویشتن را یاد نگرفته ایم.

غروب یک روز پاییزی بود من زیر بارون روی یک نیمکتی سبز در بوستانی نارنجی نشسته بودم جسمم را به باران و روحم را به خاک سپرده بودم آن روز پاییزی که من روی همان نیمکت زیر نور خورشید نشسته بودم آفتاب مرا گرم می کرد و من مهربانیش را حس می کردم اما نمی توانستم سربلند کنم و نگاهش کنم چون چشمهایم تاب تحمل نور خورشید را نداشت.ترجیح می دادم که بتوانم خورشید را تماشا کنم و به جای آن که از نور و گرمایش بهره ببرم. یادم هست یک غریبی پرسید آیا به نظر تو خورشید بی نور و گرما معنایی دارد؟ آیا اگر لطف نور و گرمای او نبود باز هم برای تماشایش در تو اشتیاقی بود؟ گفت آیا برای احساس او همین نور و گرما کافی است؟

همین که نیاز دوست داشتن اخلاص و احتیاج در هم می آمیزد ...........

معنای خوب بی شک پایان هر جوستجوی صادقانه و عاشقانه یافتن است . خداوند پاسخ را برایم فرستاده است. پاسخ به صورتی گنگ و مبهم در احساسم نقش بسته است ولی با خودم می اندیشم چرا خاکی که من برای دانه ام به دنبالش هستم در این دنیا نباشد؟

آن اتفاق توانست حداقل نقطه آغازی را برای جستجوهایم به من بنماید هر چند که نقطه پایان را در آن جا ننهاده باشند. اولین گام را برداشتم تا اولین تکه از آسمان را دریافت کنم.

                                                                                       به پاس عشق هرگز از یاد نمی برم.

 

 

 

 

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ÓÇÚÊ9:4ÊæÓØ الهام | |

مهربان اسم معنی است و انسان اسم ذات.

ذات تو چنان خوب و مهربان است که زیبا ترین معنی ها را تجسم می بخشد. نام تو و ذات تو تداعی معنای حقیقی انسان است.

سالها پیش هر روز می آمدی پای اتاق حوصله ام منتظر می ماندی و گاهی آرام شعری می خواندی که می دانستم اولین شنونده آنم و این مرا چه قدر مغرور می ساخت . در نهایت پنجره را گشودم تا تماشا آغاز شود.

هر پنجره ای که تو پای آن می رفتی بی شک گشوده می شد.

یادم هست روزی کتابی به من هدیه دادی که داستانش شبیه داستان ما بود. ابتدای فصل کتاب گل سرخی قرار داده بودی فصلی که حرف های مشترک تو و نویسنده کتاب و هر عاشق حقیقی دیگر بود. گویی می خواستی برای حضور عشق روی زمین نشانه ای نشانم داده باشی و باورم را آسان کرده باشی .

معنای عزیززم من آن روزها گرفتار عقل بودم نه آن عقل برتر حقیقت جوی آزاد بلکه عقل آلوده به عرف و آمیخته به غرور و نامعنی ها و فریفته مصلحت اندیشی ها و عینیات .

آن فصل آن کتاب را خواندم و هرگز آن را چنین که امروز می فهمم نفهمیدم . تنها دانستم سخن از معنای عظیمی است که اندیشیدن به آن نفس را سنگین می کند و بودن را سخت.

سکوت می کردم و تو سکوت را ترجمه می کردی.

روزها می گذشتند و من همچنان آن دانه سرخ را در کتابخانه ام میان کتاب هایم پنهان کرده بودم و تنها زمانی که به سراغ کتاب هایم می رفتم نگاهی به آن می انداختم و برای لحظاتی روحم دگرگون می شد. گاه تمام روز سعی می کردم که فراموشش کنم و تمام شب نگاهش می کردم و بر تردیدهایم می گریستم. بسیاری از ما همین گونه ایم .درونی پر و حضوری تهی و دلی عاشق نهان و عقل خودپرست آشکار. هیچ گاه خودمان را تعریف نمی کنیم و عادت کرده ایم که شناختمان از خویشتن   مجموعه ای از نظرات و قضاوت های دیگران باشد و از این روست که همیشه هراسان از نگاه دیگران و صداقت درونی مان نقابی ساخته ایم که بیش از چهره حقیقی مان باورش کرده ایم. تمام عمرمان را صرف نگهداری و زیبا کردن این نقاب می کنیم و خود را آرام آرام پشت آن پیرتر و خود فراموش تر و تنهاتر می شویم.

به راستی که خدا خیلی بزرگه . مگه نه ؟ اگه می گی بله و قلبا این حرف را تایید می کنی به این اعتقاد داشته باش که خدا از اسرار پنهانی ما و از حرف ها و نجوای آنان که آهسته سخن می گویند و از آن چه در فکر ها به واسطه گمان ظهور می کنند و تصمیم هایی که به یقین می پیوندند و از نگاه های رمزآلود چشم که از لابه لای پلک ها خارج می گردند آگاه است پس با داشتن همچین ایمانی زیستن و بودن آسان می شود.

و در نهایت از تمام دلم حرف می زنم عاشق می شوم اما خوار نمی شوم.

و آخرین کلامم را برای تو می نویسم که زندگی را به من آموختی: دستت را می بوسم و اشک چشمانت را به ضمانت می گیرم که تا اوج پرواز کنی.

                                                                              به پاس عشق هرگز از یاد نمی برم.   

                                              

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ÓÇÚÊ8:47ÊæÓØ الهام | |

    

به نام آنکه زیبا را ابتدای زیبایی و دوست را ابتدای دوستی آفرید.

هر گاه به جعبه خاک گرفته اسباب بازیهای دلم سر می زنم و با دستان کوچکم آن را زیر تخت خواب دلم بیرون می کشم تا در رویاهایم با آنها نردبانی بسازم و از آن بالا بروم تا براحتی بتوانم آسمانش را در آغوش بگیرم و معنای آبی شدن را بهتر بفهمم و آن گاه که در وسط اتاق دلم می نشینم و پاهایم را به دو طرف باز می کنم و در کنارم از درون جعبه اسباب بازیهایم اول عشق را از درون جعبه پیدا می کردم و دوم احساس را روی آن می گذاشتم و با عشق و علاقه مهربانی را که همیشه در جعبه گم می کردم پیدا می کردم و روی دومی می گذاشتم و چهارم دوستی و صداقت و یکرنگی...

که همه را در وسط نیم دایره پاهایم در اوهام زیبایی بچه گانه ام بر هم می چیدم و از آن بالا می رفتم و آن گاه که می خواستم دستانم را بلند کنم تا رنگ آبیش را بگیرم و لمس کنم همیشه با جاری شدن چند قطره اشک از چشمانم نردبان تعادل را گم می کردم و در حین سقوط پنجره های قفس دلم خراب می شدند و اسباب بازی های دلم یکی پس از دیگری بر سر هم می خوردند و پس از لحظه ای پخش در اتاق دلم می شدند و من هم در وسط آنها مات و مبهوت می گریستم.

ساعتها وقت را صرف آن می کردم تا آنها را جمع کنم و در جهبه دلم بگذارم و با ناامیدی جعبه را به زیر تخت خواب دلم هل دهم و ترس از ساعتی که در طاقچه دلم بود و صدای تیک تیکش که همیشه سقف دلم را می لرزاند که دیگر دیر است.

کاش می شد این ساعت را از دل به دور انداخت و تمام لحظه ها نردبانی ساخت و از آن بالا رفت.چون می دانم با قطره اشکی آرام دوباره اسباب بازیهایم به دستانم قول نردبان شدن را خواهند داد و هیچگام در رویاهایم هیچ بازی را به اندازه درست کردن نردبانی برای آبی شدن دوست نداشتم هر چند اگر برای لحظاتی مهربانی را گم می کردم.

                                                                                                                         تقویم دل

 

+äæÔÊå ÔÏå ÏÑ چهارشنبه هفتم شهریور 1386ÓÇÚÊ8:49ÊæÓØ الهام | |