|
تا به حال ماهی رو دیدین که به دنبال آب حیرونه ! وآب به دنبال ماهی در جستجو نیست. و ماهی شنیده برای اینکه آب هم در جستجویش باشد باید محبتش را بی صدا کند محبتی که دنیا می سازد! دنیایی که بارون کلمه کلمه در حال باریدنه، درختا کلمه کلمه در حال سبز شدنه، چشمه ها کلمه کلمه در حال جوشیدن اند، کوه ها کلمه کلمه در حال ایستادن اند، ستاره ها کلمه کلمه در حال تابیدند و خورشید کلمه کلمه در حال سوختنه! کویر، جنگل، دریا،رود، پرنده در حال افشای رمزی هستند تا شاید روزی یا شبی آن را بشنویم. چند صباحی است که محبتم را بی صدا کرده ام تا شاید..... اما اما دارم از درون فرو می پاشم . پس خدایا به اسم تو! به آنکه در توست! برای تو می نویسم . بشنو! صدای بی صدا را به آنچه که نیست. خدایا مرا با خودت ببر به آن سرزمینی که ماهی به دنبال آب و آب در طلب ماهی حیران است.
نگاه می کنم بر این همه خطوط لغزیده بر بوم که گویا زنده اند، رنگ رنگ، ضد هم و شبیه به هم، چه زیبا کنار یکدیگر گره خورده اند.
قرمز پر حرارت، چه زیبا سکوت رنگ مشکی را در برگرفته و صورتی آرام،چه باوقار کنار خشک قهوه ای نشسته است. دنیایی دارند این رنگ ها و نقش ها. دسته دسته گل ها مرا می برند تا باغ بهار نارنج، بوی نارنج، بوی علف خیس از باران بهار، بوی بانوی فصل ها، اردیبهشت. موج موج رنگ آبی، چه آرامشی به من می دهد، آن چنان آرام که می خواهم با دستانم رطوبت ساحل را حس کنم. سبز،سبزه زاران دشت های کودکی است وزرد تند خورشید پر از حرارت است. ظهر تابستان عطش، عطش آب بعد از کلی دویدن، خیس شدن و به دنبال صدف ها گشتن. تابلوها مرا می برند و بر می گردانند. چه حسی دارد این تابلو،نگاهی پر از انتظار،به انتهای باور تنهایی رسیده است.دلم می گیرد و باز انتظار. تابلوی مادری به نماز،نور سبز، دشت،سجاده و به قول سهراب: من مسلمانم، قبله ام یک گل سرخ جانمازم چشمه مهر نور. تابلوی کوچه، خانه قدیمی با کوبه های چوبی،بوی کاهگل کوچه به کوچه، آن گاه که تنها ایستاده شاید به دنبال بلدی است همچون عطار تا شاید او را از اندرون یک کوچه برهاند، تا به شهر عشق برسند. تابلوی قوری گل سرخی بند زده شده نکند چینی نازک تنهایی ام باشد. تنهایی من، تنهایی تو و تنهایی او... بندی باید زد. تابلوی آتشی در دل کوه، مرا می برد به خیال فصل سرد کوچ، صدای نی و سکوت غار و تنهایی چوپان. و دست های رو به دعا مرا می برد تا قرن ها پیش، حافظ، حافظ شیراز،شاید که به قول او: دعای نیمه شبی رفع صد بلا کند، که او بهترین شنونده دردهاست. او می برد مرا به آن جا که روح آشفته آرام و قرار گیرد، قلبم از همه درد ها و رنج ها رهایی یابد، دیگر چشم هایم کودکی را خسته و رها در سرما نبینند. نه اشکی، نه آهی، نه حسرتی و نه دردی. اما هر چه گشتم آن تابلو را ندیدم. چه کسی آن را خواهد کشید؟
پ.ن.۱: احساس سرباز کرده این روزها را دیگر نمی شود کنترل کرد. پ.ن.۲: نجوا...صدا...فریاد...وحالا دیگر انفجار!!. پ.ن.۳: الله خیر حافظا .
یادم می آید توی اتاق هتل قبل از این که بخوایم برای اولین بار بریم دیدار حرم امن الهی، روحانی سوال کرد مجتهد داری؟ گفتم آری پرسید کیست؟ گفتم آیت الله بهجت! سوال کرد دلیل؟ گفتم: فقیه عالیقدر عارف روشن ضمیر عالم ربانی معلم بزرگ اخلاق و عرفان سرچشمه فیوضات معنوی بی پایان و . . . و امشب در تاریکی شب فقط به دنبال تو می گردم و می گردند ... و اینک چیزی برای بیان ندارم، چرا که تمام حرف دل در دل باقی خواهد ماند! فقط می توانم بگویم : آسمان عمر من ماهت کجاست؟
پ . ن . 1 : یادت می آید گفتی یک نماز در کنارش به یادگار داری با قند های داخل چپیه ! پ . ن . 2 : به حرمت یادش فاتحه ای قرات کن.
سر بلند کردم و به لوح زیبا ولی بس دل آزار نگریستم « اسایشگاه سالمندان و معلولین ».
وقتی واژه آسایشگاه را خواندم، از خود پرسیدم؛ آیا جایی که آسایش هست آرامش هم آشیان دارد؟! در را گشودند؛ راهی و راهرویی طویل و بر همه چیز گویا، تداعی رویاهایی را داشت که راهرو، منتهی به رویا می شد ولی رویایی بس دردناک و دل آزار. به جمعی رسیدم، همه پیرمرد و پیرزن، با صورت هایی زیبا که تجربه را فریاد می کردند. از پدری پرسیدم؛ پدر جان چرا اینجایی؟ گفت: پسرم. از مادری پرسیدم؛ تو چرا مادر؟ گفت: دخترم. از گروهی پرسیدم که چرا؟ گفتند : هم دختران و هم پسران. گفتم: چه کرده اید مگر؟ گفتند : عمر گفتم : مگر بد است، گفتند : اگر اضافه باشی بد است. گفتم : عمر دست خداست؟ گفتند : عشق و محبت دست خود ماست. گفتم : مگر نکردید؟ گفتند : زیاد گفتم : پس چرا ندیدید؟ گفتند : امان از این روزگار! گفتم : که نخواهند دید؟ گفتند استغفرا... گفتم : باز محبت، باز عشق ؟ گفتند : از زمانی که او سرشت ! دیگر نتوانستم ادامه بدهم چرا که هر چه خواستم بگویم که آنان بد کرده اند و مستوجب قهر و غضب اند، نتوانستم. آخر گفتم : حرفتان چیست؟ جوابی شنیدم که ارکان وجودم لرزید به آن ها پشت کردم و ان ها تا ابتدای راهرو منتهی به رویا مرا بدرقه کردند. وقتی به آنانی که مرا بدرقه کردند، فکر می کنم، احساس می کنم که چه نگاه هایی را میهمان بودم و چه نگاه هایی میهمان خداحافظی من شدند. جواب آخرشان را به یاد می اورم و نگاهشان را و فریادی که در دل و در نگاهشان متجلی بود. آن نگاه هایی که از عمق وجود فریاد بر می آوردند که : به آنان بگویید دوستشان داریم.
پ.ن.1 : یک سال از عمرمان را بدون پدربزرگ و مادربزرگ مهربانمان سپری کردم و امروز به نیت دیدارشان لحظاتی را در کنار پدر بزرگ و مادربزرگ ها به خاطره هایم افزودم. پ.ن.2 : من از تو دوست عزیزم این خواهش را دارم که گر هنوز وجود این پدر و مادرها زینت بخش خانه هایتان هست؛ هر وقت از تو خواستند دستشان را بگیری، بگیر نه هر وقت که فرصت کردی، شاید وقتی نماند تا تو فرصت کنی که دستشان را بگیری. پ.ن.3 : بیا در این لحظه برای سلامتی تمام پدربزرگ و مادربزرگ ها آمینی بگوییم و برای آمرزش دو عزیز از دست رفته من نیزفاتحه ای. پ.ن.4 : زین پس دیگر نمی گوییم تنهاییم، بی یاور و یاریم؛ چون هوادار ما دعاهای شبانه همین پدرو مادرهاست.
تو هم یادت هست؟ اولین حرف هایی که اموختیم الف. ب و ابتدایی ترین کلمات آب، بابا و اولین جمله کاملی که در زندگی خواندیم « بابا آب داد » « بابا نان داد » حروف تا « ی » پیش رفتند، اما جمله کامل ما دیگر ازاین جلوتر نرفت؛ برای تمام عمر آموختیم که بابایی هست یا باید باشد و یا بعضی وقت ها هم متوقعیم که چرا نیست که موظف است به آب دادن، مکلف است به نان دادن و این شد که من و تو در اولین جمله اموخته مان ماندیم و تا لحظه خداحافظی از این دیار، همیشه و همیشه چشم به دستان همت دیگری دوختیم . این آموخته، چنان عمیق در ما نقش بست که اگر پسر بودیم همه اثر گذاری خود را در تامین آب و نان خانواده در نقش پدر دیدیم و اگر دختر، همه هنر خود را در مدیریت بهینه پسری پدر شده، تا بتواند چنین کند و در این میانه آن چه برای همیشه به فراموشی سپرده شد نقش واضح مهر پدری بود. راستی چرا همه جا مهر مادری گفتند و مهر پدری نه که نباشد و نگویند که هرگز به پررنگی مادر هست نشد که گفته شود؟
تو هم مانند من نخواهی گفت که این مهر چون در ذات پدر نبود، در زندگی هست نشد و در نتیجه نامی هم از آن یاد نگشت. نه، پدر امروز همان پسر دیروری است که با همه وجود به مادر و خواهر و پدرش مهر می ورزید و زمانه او را عاشق سینه چاک مادر فرزندانش کرد و به ناگهان آن حجم وسیع مهر نیست شد. چه کسی چه چیزی را از دست می دهد اگر پدر، تنها نان آور باشد و مادر فقط مهرپرور؟ آیا اساس خلقتشان هم در ذات اقدس الهی چنین رسالتی را برایشان رقم زده بود؟ اگر بله پس چرا احساس نقض در شخصیت هر کدام از اعضای خانواده، این قدر در پیکره جامعه حاضر است؟ مردی که دیگر از زندگی لذت نمی برد جز زمانی که از بام تا شام بی وقفه کار کند، زنی که به تمامی استقلال خود را در تامین زندگی از دست داده است و فرزندانی که عادت به برآورده شدن آرزوهایشان به دست دیگری کرده اند و در این میانه انتظار تحویل فرزندانی عاشق، مستقل و ازاد به جامعه آیا منطقی است؟ بی تردید همه افسرده شدیم از مرور واقعیت بخشی از زندگی اما همین الان، یک نفس عمیق بکشیم و استوار و محکم بایستیم و شانه هایمان کمی عقب و سرهایمان مقداری رو به اسمان و نفس عمیقی دوباره و این بار در بازدم، خود را برای مشارکت همه جانبه در زندگی آماده کنیم. قدم به قدم برای آن که از پدر به قدرمادر، مهر دریافت کنیم و با چشمانمان مهر تقدیمش کنیم تا بداند و بدانیم که خواهان پدر به همه وجودیم نه برای نانش که چون فقط نامش و سایه اش هم همه هستی مان را مهربان تر و زنده تر می کند تا همیشه به عشقش هستیم و به پاس همت بلندی که آموخت ما را به نوازش زانوان خود خوشبختی مان را خودمان، به مهر حضورش رقم می زنیم و آن پس تقدیمش می کنیم تا اولین نانی را که داد این بار با لقمه ای خوشبختی فرزند به کام تشنه خود درکشد و جوانی رفته را باز یابد. بیایید: دستهایمان را بر شانه های محکم و استوار پدر نهیم و او را به پاس میلیون ها لحظه فداکاری در آغوش گیریم و از او همت بلندش را بخواهیم تا ما نیز لذت فتح قله آرزوهایمان را با دستان و پاهای خود و همت بلند به ارث برده از پدر، به خود هدیه دهیم. بیایید: سنگینی مسولیت خوشبختی خود را از دوش پدر برداریم تا فرصت کنیم زیستن را خودمان تجربه کنیم و گوهر وجودیمان را آزاد و فرصتی گردد تااین بار دغدغه های عاشقیمان را با او بیش از نگرانی های مسموم روزمرگی تقسیم کنیم. بیایید: جمله « بابا نان داد را نیز همچون « الف » به « ی » برسانیم و با نان همت بابا، بخشیدن بی توقع را بیاموزیم، نه تکیه کردن را، نه در خدمت دیگری بودن بدون توجه به خود را و بگوییم « بابا آب داد » « بابا نان داد » و ... ز سالاری بابا، می سازم عشق، می بخشم زندگی.
پ.ن 1: بهانه نوشتن این پست، پدری بود که امروز نه عزتی برایش مانده نه آبرویی تنها از برای فقط آب و نان دادن و بهانه این روزهایش تنها لبخند دو دلبند خردسالش است. پ.ن.2 : به رسم دوستی برای حفظ آبرو و انسجام خانواده این پدر مهربان دعایی به بلندای آسمان بفرستید.
این روزها معنای زندگی ... نهفته در لبخند تلخ پرندگان به انسان هایی است که از آخرین تکه نانشان هم نمی گذرند!!! . . . این را گفتم تا بازبتوانم بگویم تبسم وبخشش یک لحظه بیشتر پایدار نیست ولی گاهی خاطره اش تا ابد باقی می ماند!!!
پ.ن. حال مختاری تا با مفهومش هر چه خواهی کنی.
تا حالا فکر کردین که چرا یه مدت توی جاده زندگی با یکی هم مسیر می شین بعد سر یه دو راهی هر کدوم مسیر تازه ای رو انتخاب می کنین؟ من و او هم توی این هم مسیری ، تنهایی هامون رو با هم تقسیم کردیم، شادیهامون ، مهرمون رو به هم دادیم، به هم فرصت رشد دادیم، خیلی جاها به حس هم اعتماد کردیم تا راه درست رو انتخاب کنیم. گاهی وقت ها که تو راه گم می شدیم پناه هم دیگه بودیم . یه وقتایی که یکی از ادامه راه خسته می شد اون یکی هولش می داد ، زیر پر و بالش رو می گرفت و بلندش می کرد ، یا این که یه جاهایی که هر دو خسته می شدیم، هر کدوم به عشق همسفری با اون یکی، شونه به شونه با هم ره می رفتیم و ادامه می دادیم، همه چی خوب پیش می رفت، تا یه جایی نقشه زندگی هر دومون یکی بود، اما، اما رسیدیم به یه دو راهی، نقشه رو نگاه می کردیم و می دیدیم از این جا به بعد نقشه هامون با هم فرق داره. فکر می کردیم اگه تو راه بمونیم کسی نیست به جلو هولمون بده، کسی نیست زیر پر و بالمون رو بگیره...... یا فکر می کردیم اصلا به عشق کی بقیه راه رو بریم؟ بعضی ها رو دیدم اون قدر می ترسن که از ترس ناشناخته هایی که ممکنه تو راه باهاش مواجه بشن پاهاشون فلج می شه. دیگه نمی خوان ادامه بدن، متوقف می شن، سکون، سکون، سکون.... اما گروه دیگه ای هم هستن که به خودشون، به حسشون، به درس هایی که تو این گمراهی گرفتن، اعتماد می کنن و سعی می کنن ادامه راه رو با اتکا به نفس طی کنن، اونا یه فرقی دارن و اینه که می دونن باید ازدرس هایی که از همراهشون گرفتن برای ادامه راهشون استفاده کنن، اونا باور دارن هیچ همراهی بی هدف نیست. اونا به راهنمای اصیلشون ایمان دارن، اعتقاد دارن کسی بالای سر خودشون و همراهشون هست که جاده زندگی رو براشون امن می کنه . پس با خیال راحت به راهشون ادامه می دن. این دسته باور دارن اون راهی رو که تا به این جا طی کردن باعث رشدشون شده. خیلی جاها دلتنگ همراهمون هستیم ، اما از کجا معلوم؟ شاید ما دو تا هر دو باید قوی تر می شدیم ، هر کدوم مسیرهای تازه ای رو طی می کردیم، درس های جدید یاد می گرفتیم، آماده بشیم تا درس ها رو به یکی دیگه یاد بدیم، اون وقت دوباره سر یه دور اهی که قراره یکی بشه ، کنار هم قرار بگیریم و ادامه راه رو با هم طی کنیم.... همه و همه برای رشد ماست. یه وقتایی یکی، همراه خوبی برامون نمی شه، تو اون همسفری، برامون پشت پا میگیره، یه وقتایی هولمون می ده تو چاله، یه جاهایی توی تاریکی شب تنهامون می ذاره.... همه اینها قلبمون رو به درد میاره، اما وقتی مسیرمون رو ازش جدا می کنیم و تو راه جدید قدم میذاریم، حواسمون رو جمع می کنیم ، چاله ها رو می بینیم، حواسمون هست که توش نیفتیم، دقت می کنیم همه تکیه مون رو به یکی ندیم که اگه شونه خالی کرد با مخ زمین نخوریم، این بار دیگه یاد گرفتیم تو تاریکی ها از خودمون مراقب کنیم، تجربه هامون، مثل یه فانوس جلوی پاهامون رو روشن می کنه، حالا می بینیم که چه قدر رشد کردیم ، اون وقت برای اون همراهمون هم دعای خیر می کنیم چون می فهمیم اونم مربیمون بوده و درس هایی بهمون داده که حالابه این جا رسیدیم. درسته! هر راهی که تو نقشه زندگیمون مشخص شده هدفی رو تو دلش داره و هر همراهی که تو این راه کنارمونه، مربی ماست که درس های زندگی رو بهمون یاد داده و این ما هستیم که با اتکا به خودمون و با اعتماد به مسیری که کاینات برامون در نظر گرفته ، انتخاب می کنیم که تو جاده زندگی قدم بذاریم و مسیر تازه زندگیمون رو مشخص کنیم. و اما من همیشه تا به همیشه برای تو دعا می کنم که به من درس معرفت و دوست داشتن و بزرگواری آموختی، تو به من اموختی که عشق معلم بزرگی است. تا ابد سعادتمند و پیروز و پاینده باشی. یا علی.
چشم هایم هوای باریدن دارد . من حرف هایم را بر روی نسیم مینویسم و قلبم را به دست امواج سپرده ام. به دریا بوسه میزنم . باید خود را به آبها بسپارم . من با کلمه ی قسم که هرگز محو نمیشود به پیشواز عشق میروم و روح گرفته ام را شادابی میبخشم. بر دستان مهربونی بوسه میزنم و از رویا به سوی حقیقت میروم. گل های آفتاب گردان در پرتو آفتاب می رقصند و خورشید بوی باران می دهد، بوی مهربونی. بر بال اندیشه سوار می شوم و مثل کودکی در هیاهوی بازار گم شده تو را می طلبم . ای هستی و ای حقیقت... همه این ادعا را دارند که نهایت عشق جدایی است، آیا چنین است؟؟؟ اگر چنین باشد چرا عشق انسان به خالق آفرینش پیوند است؟؟؟ گاه با خدای خود چنین می گویم که مگر ما گفتیم ما را بیافرین، مگر ما از تو دنیا خواستیم که بعد از آن آخرت را به ما دادی ، ما از تو نخواستیم ولی تو... پس جدایی چیست؟ شکست چیست؟ اشک چیست؟ مرگ چیست؟ می گویند همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم ، پس بیا هر انچه را که به دست می آوریم دوست بداریم. ولی من تو را دوست داشتم و به دست آوردم ، من تو را به دست آوردم و دوست دارم اما در میان این سخنان آیا گفته بودند دل نبند! من از کجا باید می دانستم که روزی چشمان اشکبار خود را در آیینه می بینم. با رسیدن فصل پاییز سرد و بی روح شدم. خود را ناتوان دیدم چون تو را ندیدم . مرگ جسم را فراوان بار در خود زمزمه کردم چون مرگ روح را دیدم و چون روحت را ندیدم . تو را درون قلب خود جای دادم که قبل از اینکه به تو خنجر بزنند قلبم شکافته شود . طنین صدایت را در گوش خود جای دادم تا...... ولی با رفتنت.... هیچگاه این را فراموش نمی کنم که: از نیلوفر مرداب می توان آموخت که زیبا شدن در هر شرایطی ممکن است و به قران مجید : می شکفم اگر قسم بدی که می شکفی زیبا می شوم اگر قسم بدی که زیبا می شوی زندگی می کنم اگر قسم بدی که زندگی می کنی. . . . . مگر آرزوی خانواده ها خوشبختی ما نیست؟! مگر خوشبختی به معنای رضایت ما از زندگی نیست ؟ مگر رضایت زندگی دست خود ما نیست؟ پس زندگی با دست خود ما به وجود می اید پس چرا............ بر دوش زخم می کشم تا مبادا دلی را بیازارم. و آخرین کلامم را برای تو می نویسم که زندگی را به من آموختی دستت را می بوسم و اشک چشمانت را به ضمانت می گیرم تا زندگی ات را با دید جدید روز به روز زیباتر سازی. علی باشد گواه من و یاور تو. به پاس عشق هرگز از یاد نمی برم. والسلام
سهم من یک روز بیخبر از همه جا نوشتم : راز قبای تو (دریا) همیشه به گرو گرفتن چند قطره اشک از هر وامانده سرگردان وجود خود است و تا ان را نستانی ، حنجره ها هستند که به جای باد حکم فرمایی می کنند،مگر نه ، حال حنجره ای برایم نمی بود تا فریاد بزنم و بگویم : دریا هم سرگردان عشق است و معلمی بزرگ. و اما این لحظه هاست که من هم در بقای دریا سهمی دارم! اما نمی دانستم سهم من از دریا این است. |
About![]()
من و سالهایی که یکدیگر را نمی شناختیم Archivesآذر 1388تیر 1388 اردیبهشت 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 Links
اميد نامه |