تبليغاتX
زیبا زیباست
به نام آنکه زیبایی را دوست دارد

 

                                                             

به نام خدا

برای خویش می سرایم و دل بی قرار خویش از تو و سِحر ِنگاهت. از تو می گویم وبا تو که جادوی کلامت و برق نگاهت را در این سرای فانی همتایی نیست گویی نفحاتی است از دنیایی دیگر و گویی او تو را از خاک نیافرید که تو از نوری و از جنس سروری ، تو شعر حضوری ، حضور ِخالق یگانه در جای جای زندگانی ما. نام تو بر زبان جاری می شود و ذره ذره وجود، آرامش را فریاد می زنند گویی نام تو اکسیر حیات می بخشد.
مادر.....مادر...از خویش گذشتی تا من پای بدین سرای هستی نهم آن هنگام که عرق بر جبین داشتی و نهال مرا در این زمین گذاشتی و اقامه عشق برپای داشتی تا من باشم و پیمانه مستی از این سرای هستی برگیرم و پیاله را از ذکر یاد خدا لبریز دارم و از آن نام ، کام برگیرم. بر مویه هایم خنده صبر نشاندی و بر خنده هایم اشک شوق ریختی و من چه ناسپاس بودم ...
تو خود بگو تو را با کدامین واژه تفسیر کنم ؟ نامت را در کدامین قاموس تقریر کنم؟قبله من ، تکبیره الاحرام نماز من رو به سوی تو خوانده می شود و من طواف عشق ، گرد ِکعبه وجود تو می کنم. مادر...تو شمعی و من پروانه ات ، لیلی و من دیوانه ات . من زائر ِعرفات توام و لباس احرام در حریم ِکعبه تو می پوشم. مادر...مگر تو جلوه جمال و مهر الهی نیستی ؟ پس چرا بت نشکنم و تو را سجده نکنم؟ تو تعبیر شعر خدایی و من واژه واژه دیوان شعر تو را از بر می کنم تا در ساحل ِامن ِآرامش تو خاطرم با هرچه یاد توست قرار گیرد.
مادر.....در برَم بمان و هیج حکایت جدایی مخوان و از نشئه وصل خویش مرا مرهان که طاقت فراقت بر پیکر رنجورم تازیانه درد می نوازد و من بی تاب از هجران بر ملامت خویش چاره ای نمی بینم. مادر مباد گل ِخوش عذار روی از بلبل زار بگرداند که :
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
مادر مباد لیلی زندگانی من باده وصل از دستان ِمجنون بستاند و دنیای بی عشق بر او ارزانی دارد . مباد شیرین ِشیرین دهان ِمن ، آوازه تیشه بیستون را نشنود که کوه بر سر فرهاد آوار خواهد شد . مادر مباد لیلی من نباشی مباد شیرین من نباشی مباد مجنون و فرهاد به دست تقدیر بسپری . مادر مباد که سایه سر نباشی . تو را به حق علی درماندگی ِمجنون صفتان ِ عشق تو از یاد مبر .
مادر... مادر تو را به همان سجاده ای که بوی ریاحین ِبهشتی میدهد ، به همان چادری که حرم ِامن ستر و عفاف و ملکوت است و به آن زلال ِاشکی که بر کنج دیدگانت می نشیند از خیل ِناسپاسیهایم درگذر و بر سر سفره نیایشت فرزند بی قرارِچنان دعا کن که به ولای علی گر مامن ِ دعایت نباشد از تند باد حوادث این وامانده حقیر را راه گریزی نباشد که به والله همان یک دعایت مرا تا همیشه عمر کفایت کند چون نیک میدانم سوز دعایت عرش خدا را می لرزاند و ملائک به اقتدایت نماز و نیایش عشق می خوانند. و تو ای خدای مهربانیها و تو ای خدای آفریننده مادران بی ریا ، سجده سپاسمان را از برای خلقت مادران عشق و عطوفت و مهربانی بپذیر و به عذر و تقصیر گر قصوری روا میداریم از چشمه ناب مهرت ، جرعه شور ابدی به دل پاکشان ارزانی دار و مارا همواره ساکن کویشان و مست از می سبویشان قرار بده.
اللهم اغفر لی و لوالدی و لجمیع المومنین و المومنات به حق حبیبک محمد و عترته الطاهرین.»

 

سلام

این نثر زیبا از طرف یکی از بهترین دوستانم به مناسبت میلاد گل پهلو شکسته باغ علی به من حقیر تقدیم شده، من هم همین جا تقدیم می کنم به همه مادرهای دنیا، الخصوص فرشته زندگی این عزیز.

 

                                                                                                صمیمانه سپاسگزارم.

                                

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 19:42  توسط الهام | 

 

به نام او که بارها و بارها زیبایی را معنا کرد تا ببینیم و بفهمیم و خوب بدانیم که کیستیم.

و خواستم به دریا بگویم و از آن بپرسم: با من چه خواهی کرد؟

در حالی که در اندیشه مهربانی اش بودم رنگ آبیش سکوت کرد، صدای موجش سرزنشم کرد و نگاه موج بدرقه ام که برو!

در انتهای دریا خورشیدی می دیدم  که به من می فهماند لحظه ای دیگر بمان. این تضاد را هیچگاه باور نکردم و خواستم تا با دریا درد دل کنم و هنوز لب به سخن نگشوده، بر حنجره ام باد مهر خاموشی زد، مات و مبهوت ماندم که چگونه سخن بگویم. لحظه ای رنگ ابیش به من می فهماند ، با نگاهم کاری که کنون تجربه نکرده بودم، خواستم حرف هایم را با نگاه خشمناک تر فریاد بزنم که ناگاه بادموجش، در گوشم پیچید که از سیلی برایم سخت تر بود.

 

باز نفهمیدم، نفهمیدم که چه کاره ام و فقط از رفتنم حس رفتنی را تجربه کردم که هیچگاه فکر نمی کردم در اوج آن احساس هم، سردرگمی باشد و دانستم دریا چه نا مهربان است.

بی درنگ با پریدن مرغان دریایی و محو شدن در افق دانستم دوباره همه چیز به خودم وانهاده شده و فهمیدم که قدم های سنگین آن موج ها، بر دلم چنان می توانست هیجان و تلاطم ناشی از آن حس زیبا را به آرامی روی شن های ساحل لمس و نابود کند که به مثابه دفن کردن ان نیز هراسی نمی کرد و به خود راه نمی داد و چنانم به فکر بردم که همچون شعری بی قافیه، نا منظم، نامنظم لبخند زدم و از درون دانستم:

زیبایی شعر عاشق به بی قافیه بودنش است و خواستم فریاد بزنم که یادم آمد حنجره ام را باد در گرو دارد و فقط توانستم از خوشحالی چند قطره اشک بریزم و با ان اشک ها، سهم وجود دل خود را در آبهای نیلگون خزر به نمایش بگذارم و بگویم چنان به ورطه اوهام راندی ام که دانستم، راز قبای تو (دریا) همیشه به گرو گرفتن چند قطره اشک از هر وامانده سرگردان وجود خود است و تا ان را نستانی ، حنجره ها هستند که به جای باد حکم فرمایی می کنند،مگر نه ، حال حنجره ای برایم نمی بود تا فریاد بزنم و بگویم :

دریا هم سرگردان عشق است و معلمی بزرگ.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 1:45  توسط الهام | 

 

و خداوند عشق را آفرید

 

تو زندگی آدما خیلی چیزا هست و خیلی چیزا نیست. معمولا هر کسی به یه طریقی برای چیزهایی که نیست دعا می کنه که باشه. بعضی ها بر این باورند که ستاره دنباله دار می تونه آرزو رو برآورده کنه ، بعضی ها معتقدند بچه های معصوم دعاشون زود اجابت می شه، بعضی ها آرزوهاشون رو برای مادر می گن آخه پیش خدا ارج و قرب داره  و خلاصه هر کسی به یه نحوی دعای خودش رو به گوش خدا میرسونه، اما بهتر نیست که ما مستقیما به خود خدا بگیم ؟؟

پیش خدا دعا کردن یه مزه دیگه داره. با خود خدا حرف زدن و درد و دل کردن یه چیز دیگه هست.

خدا همه جا هست و همه حرف ها رو می شنوه.

ولی در این میان ای کاش ما بتونیم یه جایگاه مشخصی رو براش قرار بدیم. یه جای خلوت و دور از مزاحم. یه جایی که هیچ کس اونجا سرک نکشه، مثل دل.

دل کوچیک ما آدما یه جای دور از دسترس بقیه هست.  می تونیم این دل رو معبد کنیم. این معبد باید خصوصی باشه. روی سر درش هم بنویسیم:

ورود افراد متفرقه ممنوع. این ملک خصوصی است. بله، ملک خصوصی خداست. کسی حق نداره واردش بشه.

اونجا می تونیم یه زندگی فراهم کنیم با تمام وسایلش. وسایل زندگی برامون توی قلبمون عشقه. عشق، صداقت،معرفت، ایثار و حتی جوانمردی.

اینجوری خدا از بودن توی قلبمون احساس رضایت می کنه. اون وقته که دیگه دوست نداره از اونجا بره. حتی حاضر میشه قلبمون رو یه جا بخره  و ساکن اصلی و همیشگی اون باشه.

اما به نظرتون قلب آدما برای داشتن خدا کافیه؟؟؟

دزدی کار بدیه ولی خدا رو باید غافلگیر کرد و دزدید. خدا همین جوری تو قلب ماها ساکن نمی شه. شاید تا اون سر دنیا هم باهامون بیاد و ترکمون نکنه . ولی باید دل رو زد به دریا و به دزدی دل خدا رفت.

اونو باید با دستای خودمون لمسش کنیم، باید بگیریمش و بیاریم توی دلمون. باید بدونیم که دزدی خدا با دزدی های دیگه فرق می کنه. می دونید چه جوریه؟؟؟ این دزدی احتیاجی به قلاب گرفتن و بالا رفتن از دیوار و گاز انبر و شاه کلید نداره.

برای ربودن خدا هم، باید روح خودمون رو عاری از هرگونه آلودگی و گناه کنیم. باید سبک پرواز کنیم.

بعد که صفا داده شد با عشق و باز هم با عشق، یک جهش زیبا و بعد هم رو به بی نهایت. وقتی به بی نهایت رسیدیم به خدا بگیم که قصد دزدیدن دلش رو داریم. صادقانه ازش بخوایم که مال خودمون باشه.

می گیم خدایا دست ها، پاها، تمام جسم و  جونم رو گذاشتیم و اومدیم برای دزدیدن خود تو.

 اونوقته که خدا می گه:

درسته با روح پاکت اومدی ولی اگه منو دزدیدی به کجامیبری؟؟؟ خونه من اون پایین پیش تو کجاست؟آیا باید باز هم از پشت تو حرکت کنم و تو منو نبینی ؟ گناه کنی و منو نادیده بگیری؟ یا روبروی تو باشم و تو بازخواستم کنی و منو سپر بلای خودت کنی. بلایی که همیشه خودت به وجود می یاری نه من. 

آیا اون پایین باید کنارت باشم و منو مجرم و شریک گناه خودت بدونی؟ بگی اگه گناه کردم تو هم شریک من بودی و زمینه رو برام فراهم کردی؟

بعد من می گم نه، من برای تو یه جای خوب و موندنی رو فراهم دیدم. تو باید تو قلب من باشی و بمونی. قلب من اون پایین بی صبرانه، چشم انتظار توست. تمام لوازم و اسباب زندگی ابدی تو رو هم تهیه کردم. عشق و عشق و عشق ، صداقت، معرفت، ایثار و جوانمردی، اون وقته که خدا اجازه ربودن رو بهمون میده.

حالا ستاره دنباله دار بهتره یا عشق؟

عشق راهی هست برای رسیدن به حق، که خود اوست، چه عشقی کاملتر از عشق به خدا و حتی شیرین تر؟

جدی دزدیدن خدا هم قشنگه ها!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 5:19  توسط الهام | 

 

حس غريب

 

خوشبختي يعني ديدن حرف هاي پشت سكوت

 خاموش كردن شمع غرور با يك فوت

خوشبختي يعني ديدن نقاش بال شاپرك

خوندن آرزوها توي دست قاصدك

 حس كردن تشنه لبي تو يك ليوان آب يخ

رها شدن تو لحظه ها ز هست و نيست مثل يه پر

خوشبختي يعني شنيدن اسم يك دوست از لب باد وقتي دوره و فاصله ها اونو برده ز ياد

خوشبختي يعني نقش كليد باش به يه قفل

واسه درمونده راه، راه عبور باش مثل يل

چه خوبه دل به دريا بزني، اگه دل دريايي باشه مي بردت اون جا كه خوشبختي باشه

اگه دل دريايي باشه مي بردت اونجا كه خوشبختي باشه.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 6:28  توسط الهام | 

خداي من، بر سجاده اي نشسته ام كه در هر گوشه آن، از بهاران رفته، يادگارهايي به جاي مانده و اينك در انتظار يادگاري ديگر از نوبهاري ديگرند.

خداي من، هر بهار را سبزتر از ديگري بر من مي گشودي و من تا انتهاي سپيدي آخرين فصلش، شادمانه مي رفتم و آن را به نو رسيده اي ديگر مي سپردم.

اي عزيزترين، در گوشه اي از سجاده من ، نشاني از بهاري نه چندان دور مي بينم، سفر، تو مرا به سفر يگانه فرا خواندي، سفري به درون، به خويشتنم و در بهاري ديگر در سحري عاشقانه بيدارم كردي تا انديشه هاي شبانه ام را به آن بسپارم و رهايشان سازم. در بهاري نزديك تر، اي نازنين، در سايه خيالي از نور و معرفت رهايم ساختي تا بدانم بي شناخت تو، بهاران، فصل تنهايي هاست.

 خداي من و باز در بهاري پيش تر، سودايي عارفانه در سرم انداختي كه درد، كوه، است و غربت و تنهايي، كويري بي انتهاست. اگر تو نباشي . با تو و فقط با تو، آن همه هيچ اند و هيچ اند و هيچ.

در گوشه اي ديگر از سجاده ام، اي مهربان ترين، سلامي سپيد به يادگار مانده است در بهار پيشين، مرا به سلامي ميهمان كردي، گرم و دلنشين تا با هر آنچه بوي زندگي، عشق معرفت مي دهد،‌آشتي كنم.

اينك، اي خداي من، اي هميشه خداي من، بر سجاده معطر نشسته ام و به تمامي نشانه هاي ديدارهاي بهاري ام با تو مي نگرم: با، سفري، آغاز كردم كه آغازش تو بودي، به سحري عاشقانه رسيدم كه بامدادش تو بودي، در سايه خيال تو به سوداي عارفانه اي رسيدم كه تنها بهانه اش تو بودي، به سلامي دوباره جانم دادي كه صحتش تو بودي و اينك در انتظار بهاري نو هستم و يادگاري ديگر از تو، تا مرا به تقديري برساند كه قادرش تو باشي، به حالي بگرداني كه محولش تو باشي.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 6:13  توسط الهام | 

محبت دري است كه به روي همه بايد گشود

 

اين كلمات كه زائرچشمان زيباي شما دوستان من است خاطره دوستي است كه نقش مهرباني اش در ذهنم هميشگي و مثال زدني است.

معجزه محبت تنها چيزي است كه همواره مي تواند اتفاق بيفتد اما ممكن است تو باورش نكني و در جايي غير از دل دوست به دنبالش باشي، به همين دليل است كه بار سنگين تنهايي را به دوش مي كشي و لذتي را كه در احساس مهرورزي نهفته، به دست نمي آوري و زندگي در انتها به تو خواهد خنديد كه گرماي قلبت را نفهميدي و راهي به غير از عشق برگزيدي، خود را وقف فريب دوست كردي، گامي به سوي آنچه كه تو را به خاكستر بدل مي كرد برداشتي و طعم تلخ تنهايي را از خلال كلمات سنگين و سخنان نادرستت براي خود تدارك ديدي.

به ياد داشته باش اين حقيقت جاودانه است: هيچ گامي بيش از مهربان بودن تو را به خدا نزديك نمي كند، هنگامي كه زندگي از محبت  سرشار شود تو با خدا روبرو مي شوي و عشق الهي تو را سرشار از سعادت مي كند و مي آموزي كه مهر ورزيدن

 يعني :بدون چشمداشت بخشيدن

يعني: نثار خويشتن.

 

و آناني كه نامهربانند عشق را در درونشان مدفون مي كنند و ديگر چيزي ندارند تا نثار كنند، خود را نمي بخشند و راه را گم مي كنند .

حالا ببين موهبتي بالاتر از محبت مي شناسي!  كه درون تو را از شادي لبريز كند؟

بگذار عشق در درون قلبت طلوع كند، بگذار وصل شوي، اشك هاي شوق و شادماني از چشمانت فرو غلتند زيرا خداوند آن چشمهايي را دوست دارد كه محبت بر سياهي شان قدم مي گذارد و شوق ديدار درخششان را دو چندان     مي كند.

فكر كن زندگي تو آن كتابي باشد كه بايد در مكتب عشق تعليم داده شود پس:

خاطره اي باش در ياد دوست كه نقش مهرباني ات هميشگي و مثال زدني باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 6:11  توسط الهام | 

نمي دونم چرا هر وقت كه مي خوام بنويسم، نمي تونه اوني باشه كه من رو ارضا كنه، يعني به هرحال يه جوري مسير نوشته ام عوض مي شه، حالا هم كه مي خوام بنويسم راجع به چي نمي دونم ؟ اما همين كه غربت دلامون وا مي  شه خودش، نعمتيه.

مي دوني نياز دلامون پر كشيدنه اما نه تا اوج آسمون ، كه تا غروب سرخ هر چي نگاه غمگينه.

دلم مي خواد هميشه يه پله بالاتر باشم، پله اي كه من رو برسونه به ابرها، جالبه نه، وقتي آدم زميني باشه و بخواد آسموني بشه، دلش زندوني قفس هاي تنگ سينه اش باشه و بخواد به اون دور دورا سرك بكشه. احساس كردي كه گاهي ديگه دلت تو سينه بند نمي شه، همون موقع كه دلت مي گيره، همون موقع كه طاقت دلت تموم مي شه.

از چي يا بهتره بگم از كي؟ از خيلي ها، ازاونايي كه به دلت سنگ مي زنن، فكر مي كنن كه دلاي آدما اگه بشكنه، مي شه يه جوري كنار هم چيدش، اما تو خوب مي دوني، چيني بند زده كه چيني نمي شه، دلاي ما آدما كه...........

دلم مي خواد قاصدك نگاه آدمهايي كه دوستشون دارم، رو طلوع بي غروب زندگي سوار شه.

ابرهايي كه هميشه ما رو به ياد تيكه هايي از بهشت مي ندازن، هميشه يه جايي كنار دلاي آسمونيمون باشن.

چتر همه اونايي شم كه نمي خوان نم نم اشك هاي دلواپسي، رو سجاده بي نيازيشون تر شه.

مي بيني خواسته دلاي ادما، هميشه از جنس بلوره. خود ماييم كه به بلور آرزوهامون شكل  مي ديم، جوري كه به قالب آرزوهامون در آد. زندگي ما آدما، رو گردونه همين آرزوهاي كوچيك و بزرگ

 مي گرده. جايي كه اين گردونه وايسه، ما به آرزوهامون مي رسيم، پس بذار همين جا دعا كنيم:

خدايا!

همه اونايي كه دلاشون آسمونيه، نگاهشون بارونيه، خندهاشون بي رياس، گريه هاشون رنگ يه دنيا شبنمه، به همه چيزايي كه تمناي درونيشونه برسن.

دنياي سبز دوستي ها، يه دنياي سبز بي خزونه، اگه باغبون دلامون دريچه ها رو روي هجوم ترديد ها ببنده.

ما براي به ياد هم بودن، به چند خط نوشته، يه شاخه گل مريم، يه عكس يادگاري و خيلي چيزاي ديگه نيازي نداريم. براي اين كه من و تو ياد هم باشيم، تنها يه خاطره مي تونه، خاطره ساز دوستي هاي ابديمون باشه. خاطره كوچيكي از همه با هم بودنهامون.

حالا ديگه تداوم دوستيمون، دست خودمونه، به اين كه چه قدر نسبت به هم صادق باشيم، بي ريا باشيم و با ايمان.

نمي دونم كجاي راه دوستيمون هستيم، ابتداي يا نيمه راه، اما هر جا باشيم، بذار آينده دوستيمون رو با اين جمله زلال كنم كه:

دوستت دارم دوست من.

                                              تقديم به همه آنهايي كه دوستشان دارم حتي به اندازه يك مثقال.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 5:18  توسط الهام | 
نامت چه بود؟

ـ آدم

 ـ من را نه مادری نه پدر   بنویس اول یتیم عالم خلقت

محل تولد؟

ـ بهشت پاک

اینک محل سکونت؟

ـ زمین خاک

آن چیست بر گردن نهاده ای؟

ـ امانت است

قدت؟

ـ روزی چنان بلند که همسایه خدا و اینک به قدر سایه بختم به روی خاک

اعضای خانواده؟

ـ حوای خوب و پاک     قابیل خشمناک    هابیل زیر خاک

روز تولدت؟

ـ در روز جمعه ای   به گمانم که روز عشق

رنگت؟

ـ اینک فقط سیاه    ز شرم چنان گناه

چشمت؟

ـ رنگی به رنگ بارش باران  که ببارد ز آسمان

وزنت؟

ـ نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست و نه آنچنان وزین که نشینم بر این زمین

جنسیت؟

ـ نیمی مرا زخاک     نیم دیگر خدا

شغلت؟

ـ در کاشت کشت امیدم به روی خاک

شاکی تو؟

ـ خدا

نام وکیل؟

ـ آن هم فقط خدا

جرمت؟

ـ یک سیب از درخت وسوسه

تنها همین!!!

همین!!!

حکمت؟

ـ تبعید در زمین

همدست در گناه؟

ـ حوای آشنا

ترسیده ای؟

ـ کمی

ز چه؟

ـ که شوم من اسیر خاک

آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟

ـ بلی

که؟

گاهی فقط خدا

داری گلایه ای؟

ـ دیگر گلایه نه ولی...

ولی که چه؟

ـ حکمی چنان     آن هم به یک گناه!!؟

دلتنگ گشته ای؟

ـ زیاد

برای که؟

ـ تنها فقط خدا

آورده ای سند؟

ـ بلی

چه؟

ـ دو قطره اشک

داری تو ضامنی؟

ـ بلی

چه کس؟

ـ تنها کسم خدا

در آخرین دفاع؟

ـ می خوانمش  

چنان که اجابت کند دعا

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 3:53  توسط الهام | 

نی دانم این چه حسی است که خدا در وجود آدمها گذاشته ؟ هیچ وقت نتوانسته ام تعریفش کنم . هیچ وقت !

یکم لحظه به وجود می آید و برای همیشه جا خوش می کند در وجودت، برای همیشه.

هر کاری می کنی دست از سرت بر نمی دارد، هر کار کنی. دیگر چیزی به نام غرور وجود ندارد. دیگر چیزی به نام من وجود ندارد .

 فقط او هست و او ،فقط او .

 به خودت می گویی هر چی نزدیک تر باشم ، رسواترم ! پس ، سعی می کنی دور باشی.

 اما نمی شود ! دوری نمی شود ! باید تحمل کنی . باید تظاهر کنی، تظاهر کنی به بی اعتنایی ، به ....

 اما بهانه گیری های دلت شروع می شود .. چند وقت می گذرد و تازه می فهمی که اگر هزار سال هم کوچ کنی و هزار کیلومتر دور شوی ،

 هیچ فرقی در احساس درونت به وجود نمی آید . چرا یک فرق پیش می آید : دلبسته تر می شوی!

نمی دانم این چه حسی است که خدا در وجود آدم ها گذاشته ؟ اما این را می دانم که حس خیلی زیبایی است !

 زلال زلالت می کند ، درست مثل آب. بزرگ می شوی ! بزرگ و عاشق ! دلبسته دلبسته .

 پر از انگیزه های قشنگ ! جوان می شوی. حتی اگر نود سالت هم باشد ، جوان می شوی!

 آن قدر تحمل دوری و جدایی برایت سخت می شود که روز به روز به خدا نزدیک تر می شوی! مومن می شوی ! عاشق و مومن!

 برای او و همه دنیا طلب برکت و رحمت می کنی ، خالص می شوی. خالص و پاک !

آن قدر این حس زیباست که تو هم زیبا می شوی ! روزی هزار بار زیبا می شوی ! روزی هزار بار زیبا می شوی !

نمی دانم این چه حسی است که خدا در وجود آدمها گذاشته ؟

 اما این را می دانم که خدا راه های قشنگی برای مومن کردن بنده هایش دارد !

می دانم که دیر زمانی است که دارم مومن می شوم و زیبا ، لحظه به لحظه !!!!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 19:17  توسط الهام | 

دیشب خوابی دیدم.

خواب دیدم که با خدا گفتگویی دارم.

خداوند پرسید : ( پس می خواهی با من گفتگویی داشته باشی؟)

گفتم: آری ، اگر وقت داشته باشی.

خداوند لبخندی زد ،

سپس گفت: من تا ابدیت وقت دارم.

هر چه می خواهد دل تنگت بگو !

پرسیدم : چه چیز آدم ها، تو را به شگفتی می اندازد؟

خداوند پاسخ داد :

این چیزها:

آن ها از کودکی خویش ملول می شوند ،

برای بزرگ شدن شتاب می کنند ،

بزرگ می شوند،

آنگاه دوست دارند به کودکی برگردند!

آنها برای به دست آوردن ثروت ، سلامت خویش را می بازند،

ثروت را به دست می آورند،

آنگاه، آن را در راه به دست آوردن سلامت خویش خرج می کنند!

آن ها بیتاب آینده اند،

لحظه ای حال را فراموش می کنند،

و بدین سان،

نه در حال زندگی می کنند

و نه در آینده!

آن ها چنان زندگی می کنند

که گویی هرگز نخواهند مرد،

و چنان می میرند

که گویی هرگز به دنیا نیامده اند!

آنگاه دستان گرم خداوند

دستانم را گرفتند

و ما هر دو ،لحظاتی سکوت کردیم.

پرسیدم ما مردم عیال توییم ای خدا!

دوست داری ما بیشتر یادآور چه چیزهایی باشیم؟

خداوند گفت :

این چیزها:

شما نمی توانید کسی را وادارید که دوستتان داشته باشد.

شما فقط می توانید خودتان را دوست داشتنی کنید.

خوب نیست وضع خودتان را با وضع دیگران قیاس کنید.

بخشش را با بخشیدن می توان آموخت.

ممکن است در مدت چند ثانیه ،

در دل کسانی که دوستشان می دارید،

زخمی عمیق ایجاد کنید،

اما شفا دادن آن زخم،

سالها طول خواهد کشید.

دارا کسی نیست که مال فراوانی دارد،

بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.

همیشه هستند کسانی که شما را دوست دارند،

اما نمی دانند چگونه عشقشان را ابراز کنند.

ممکن است دو نفر به یک چیز نگاه کنند،

اما آن چیز را متفاوت ببینند.

بخشیدن یکدیگر کافی نیست،

شما باید خود را نیز ببخشید.

گفتم متشکرم خدا!

آیا چیزی هست

که دوست داشته باشی آن را برای همیشه به یاد داشته باشیم؟

خداوند دوباره لبخندی زد گفت:

دوست دارم بدانید که

من هستم،

و همیشه خواهم بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 7:48  توسط الهام |